کارن 8ماهه
ولی دیروز تبریز بودیم .بابایی واست کفش کادو گرفت .کادوی 8ماهگی !
وزن:11
قد:74
دور سر:44
من بیدارم با اینکه خیلی خوابم میاد ولی بیدارم میدونی چرا ؟چون 24 ساعت هر روز از زندگیم شده کارن!شکایتی ندارم .من با تو خوشم ....ولی احتیاج دارم گاهی با من تنها باشم !یا با بابایی باشم!
به همین دلیل مجبورم از خوابم بزنم تا از خودم عقب نمونم.کمی با خودم باشم .ولی به هر حال تو وبابایی همه ی زندگی من هستین.
دست به کار شدم میزارو برداشتم یه کمی فرشارو جابه جا کردم وبعضی جاهارو سرامیک پتو پهن کردم. درسته خونمون خیلی ضایع شدولی امن تر شد.کارن جون راحتتر میتونه بازی کنه.
پسر گلم کم کم دستت ویه جا یی بند میکنی و بلند میشی ووقتی صدای اهنگ میاد میرقصی.دستت و دراز میکنی ما بوس میکنیم.بابا میگی و بابایی رو خیلی دوست داری البته حق داری ....
تازه احساس مامان و درک میکنم تازه میفهمم چی کشیده تازه میفهمم وقتی میگفت این و بخور اونو نخور این و بپوش اونجا نرو وخیلی چیزای دیگه چرا میگفت.چون مامان بود دلش میلرزید .الان میفهمم مامان بودن یعنی چی .وقتی گریه میکنی دلم ریش ریش میشه
خلاصه ما عاشق توایم
گفتیم کارنی هرچی اهن میخوره بالا میاره!
عمو دکتر گفت این پسره چون خیلی کوپوله باید بازم یه عالمه اهن بخوره!کارن جونم وزنت شده 10.650 و7ماه و نیمه شدی گلم.
برات اهن خارجی گرفتیم که شاید اونو بخوری!
پسر تو خیلی بلا شدی .همه جا میری زیر میز نهار خوری واشپز خونه و بدتر از همه گیر دادی به شومینه!
ومن همش دنبال تو میام میگیرمت و بر میگردونم جای اولت تو گریه میکنی دوباره میری وگاهی اینه که نگاه میکنم میبینم انگاری کامیون رد شده از روی من!!!!!!!!اونقدر که قیافم بهم میریزه.
ساعت 12 تازه یادم میافته صبحانه نخوردم وبدتر از اون صورتم و نشستم!
خلاصه خونه پر از اسباب بازی تو شده بابا رضا و مامانی هر موقع میرن بیرون یا یه لباس نو یا یه اسباب بازی برات میگیرن .
تو بابا رضا رو خیلی دوست داری همش میخوای باهاش بازی کنی.
راستی تازگیا بای بای میکنی و با همه دست میدی.
کارن تو به سرعت باد داری بزرگ میشی روزا میگذره وتو هر روز یه کار جدید یه کشف جدید یه شیطنت جدید!!!!!!!!
کارن اینجا 7 ماه و12 روزشهحالا دیگه به راحتی میتونی 4 دست و پا بری و به همه جا سرک بکشی .
به پریز برق و گوشی تلفن و موبایل و دسته کلید و ریشه های فرش خیلی علا قه داری و مهمتر از همه به دمپایی من!!!!
راستی چند روزه خرمام میخوری.خیلی خیلی شیطون شدی.2 روز رفتیم لاهیجان و اومدیم اونجا کلی حال کردی اخه دختر عمه های بابایی همش باهات بازی میکردن توام از اونا خوشت اومده بود.یه عالم شیطونی کردی.
امروز دستاتو گذاشتی رو پام و خودت و بلند کردی وایستادی من گفتم افرین افرین! و تو خیلی خوشحال شدی به خاطر کشف جدیدت.فهمیدی اگه به جایی تکیه کنی میتونی بلندبشی .وقتی کشف جدید میکنی زبونت و در میاری بیرون خیلی با نمک میشی.خیلی فداتم پسرم
چند روز پیش با بابایی رفتیم واست خرید کردیم .بابایی هر ماه تو رو میبره خرید.
یه جفتم کفش گرفتیم که موقع روروئک سواری بپوشی پاهات روی سرامیک سردشون نشه.
دندونای خوشگلشم اینجا اومده بیرون
دوروز پیش رفتیم مهمونی اونجا به خاطر یه تکه نون که میخواستی خودت بخوری کلی گریه کردی!
تازگیا واسه همه چی گریه میکنی البته از نوع الکی!!!!!!!!
دیشب من و بابایی اونقدر تو رو سوار ماشینت کردیم و خم شدیم اینور و اونور بردیم که هر دو کمر درد گرفتیم.
وتو فاتحانه لبخند میزدی وهمین واسه ما بسه.
همین لبخند زیبا ....دیگه ما چی از دنیا می خوایم
یه پسر ناز داریم و بس.