زندگی یعنی یک لحظه خنده ی تو.......
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 11:18 توسط نسیم
|
وزن 12350 قد 80 دور سر 47
سال پیش از خدا خواستم تو سالم بیای پیشم تا با هم بریم سبزه و اینه بخریم .خدا تو رو بهم داد.به خاطر این نعمت عظیم از خدای خودم ممنونم.امروز اولین چهارشنبه سور ی عمرت رو تجربه کردی .صبح رفتیم بیرون سبزه واینه خریدیم واسه تو ام کادوی چهارشنبه سوری گرفتیم.کلی گشتیم و بهت خوش گذشت .مامان از کمر افتاد !همه چیز برای تو تازگی داره ماهیا و شلوغی خیابون وحال و هوای عید خیلی قشنگ بود.تو اصلا خسته نشدی پسر دردری من!!!!!!!!!!

بعدم ازم خواستی بچسبونمش زیر تابلوی رو دیوار.
چسبوندیم و تو همش نگاهش میکنی و میخندی و افتخار میکنی!!!!!!!

البته به سختی .تو سر پا مونده بودی و جیغ میزدی گریه میکردی سرفه میکردی بالا اوردی رو لباس من!!!!!!!!!!
خلاصه به زور موها تو کوتاه کردیم .ببخش اگه ترسیدی و گریه کردی .............