شیطون بلای من
پسرم ساعت 11 شد تو هنوز بیداری!و واقعا شیطون شدی.دیگه نمیدونم چی کار کنم.گذاشتم رو تختت نشستی با جعبه ی دستمال کاغذی بازی میکنی.وسعی میکنی دستمالا رو در بیاری.خیلی با نمک شدی.قطره ی اهنتم تف کردی ریخت رو لباست وسیاه شد!این لباس و اولین بار بود که پوشیده بودی پسرم.!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:4 توسط نسیم
|
کارن نازم